تبليغاتX
کفشدوزک بدون کفش
تنها خوبیست که می ماند !
 

مکان : عروس و مادر شوهر کنار  سینک ظرفشویی !

 

ع      -      نه تو رو خدا من میشورم !

م.ش -     واااای ٬ نه عزیزم ... مگه میشه ؟؟ ... امتحانات نزدیکه..کلی درس داری ٬ خسته میشی

                فدات شم !

ع      -     وااای ٬ نه٬ هوس کردم اینبار من بشورم ... خیلی وقته نشستم ! بذارین دیگه !  

م.ش -     نه عزیزم. تو برو به کارات برس .  دیرتر خودم میشورم !

 

 و مادر شوهر سرگرم قیلوله اش * میشــــــــــــــــــود !  

 ظرف ها به عروس چشمک میزند ....

عروس دزدکی به آشپزخانه میرود..بی سر و صدا سرگرم شستن ظروف چرب نهار میشود..

 

مادر شوهر از خواب بیدار میشود..  و با دیدن ظرف های شسته ٬ دلش قنج میرود !

 

 

پ.ن ۱ :      قیلوله : خواب بعد از ظهر

 

پ.ن ۲ :      این داستان کاملا بر اساس واقعیت بود... برای رفع شکتان میتوانید از دم در خانه مان

                  بلیط تهیه فرمائید !  ....   !    باز بگوئید عروس و مادرشوهر ...........

 

پ.ن۳:        عروسمان دیگر برای خوردن هر چیزی دو دل است که ظرف بمالد یا نه... چون نکند باز

                 از این هوس ها به سرش بزند ! 

 

پ.ن۴:        هم اکنون است که توی دلتان گفتید : حقأ تو یک نانویســـــنده ای !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 1 PM  توسط نانویسنده  | 




عزیزم تولدت مبارک !!!


ساده ولی از ته دل ...! کافی نیست ؟!



+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 12 PM  توسط نانویسنده  | 




کلاسم مثله همیشه دیر شده بود،پله ها رو دوتا یکی میرم بالا...

دنبال استادم گشتم ، اونم هنوز نیومده بود !

پشت میز ، یه خانم جوانی رو دیدم، بعد از کمی صحبت فهمیدم بجای منشی قبلی اومده

زمان کمی طول کشید تا یخمون آب بشه

هفته ها میرفتند و ما با هم صمیمی تر میشدیم


دیگه کلاسام دیر نمی شد و حتی زود تر میرفتم تا بیشتر با هم باشیم !

-------------------------------------

یه روز که سرگرم صحبت بودیم ، با خنده گفت :

راستی ، میدونی من سرطان دارم؟؟

-------------------------------------


باورم نمیشد ، مگه میشد دختری که روحیه ش از صدتای من بهتر بود سرطان داشته باشه؟

شاید همین روحیه و اعتماد به نفس عالیش اونو سرپا نگه می داشت !

------------------------------------

سرطانش روز به روز پیشرفت میکرد و درد تمام بدنشو در بر میگرفت ...

دیگه وقت و زمانش صرف زدن گیتار نمیشد ، فقط هر از گاهی شعراشو برام میخوند ، شعرایی که

اخرش به بنبست میرسید....

-----------------------------------

صبح تا شب ، تو نوبت تختای بیمارستان ، واسه شیمی درمانی بود.

روز به روز بدتر میشد ...ابرو و مژه و موهاش هر سری کمتر از قبل میشد....

میخندید و میگفت : همه ی اینا امتحانن.....

-----------------------------------

بالاخره روزی اومد که دکترا مژده ی نزدیک شدن مرگ رو بهش دادن

فقط دو ماه ....

فکرشو کنین ، لحظه ی خط زدن اخرین ورق تقویمو.....

-----------------------------------

ولی اون دو ماه پایان زندگی نبود... یک سال دیگر هم گذشت و غده ها در تمام بدنش پخش شده بودن...
و انتظار برای مرگ ماه ها ادامه داشت...

یه دستش فلج شده بود و باید قطع میشد...دیگه حتی گیتارشو نمیتونست با دستش نگه داره ،

همیشه میگفت: نوازنده بدون سازش میمیره.

--------------------------------

امروز دیرتر از همه فهمیدم که تموم کرد . . .

مریم ، چه بی سر و صدا باهام آشنا شدی و چه بی سر و صدا رفتی....



فقط بهم بگو، چرا بدون خداحافظی؟؟؟؟


------------------------------------------------------------------------------------


ساز باران


روح من آنجاست که سازش میکنند
با نگاه دل نوازش میکنند

تو نپرس از وسعت دریای دل
یا نگاه خسته و تن زیر گل

با خدا بودن یعنی پروازها
نغمه ها آید بدون سازها

خنده ها در روز و شب بی مرز و حد
یا که ذکر قل هو الله احد

لحظه های ناب با او پر زدن
شعله بودن عقل را اتش زدن

قسم الله برای خود شدن
با صدای او ز خود بیهود شدن

دوری از چشمان عابد دور باد
هر نگاه از کافران نابود باد


با صبا همدم شدن هم زیستن
با محبت مثل آدم زیستن

سخت است گفتن ز نعمت های او
پرده در اطراف با فرمان او

ساز باران میزند مانند چنگ و ارغنون
کاش باشد لحظهِ انا الیه راجعون




مریم بلاش




هیچ وقت از یادم نمی روی

روحت شاد ... !

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 0 AM  توسط نانویسنده  |