۱۲سال پیش بود... اولین روزه ای که گرفته م ....
تو مدرسه بودم ..زنگ تفریح بود... بچه های کلاس دور هم بودن.... یکی از اونا یه آبنبات
کوچولوی قرمز بهم تعارف کرد....
منم ازش گرفتم...بدجوری بهم چشمک میزد و1ساعت هی با خودم کلنجار رفتم که نخورمش
ولی امان از دست شیطان... آبنبات رو خوردم ... ولی تا خونه خودمو دلداری میدادم که یه آبنبات کوچولو روزه رو باطل نمیکنه و.......![]()
بعدشم تا اذان صبر کردم و هیچی نخوردم ..... ولی این شد: اولین حضور شیطان در زندگی من........
دیشب ٬خواب خونهء خاله م بودم ...... ![]()
رو تخت خوابیده بودم که احساس کردم یه چیز زبــــر به پــام خورده
....از ترس پا میشم و میرم تو هـــــــال میخوابم........![]()
صبح به خاله میگم : فک کنم دیشب یه سوسک از روی پام رد شد .............![]()
![]()
خاله با لبخندی ملیح میگه : نه عزیزم ما تو خونمون اصــــــــــــــــــلا سوسک نداریم .... ![]()
به احتمال قــوی مارمولک بودههههههههههه ...........![]()
از غــــروب دلگــــــــیر جمعـــــــه متنفـــــــرم...............!!! ![]()
بـه همون انــــدازه که از جــوراب شیشــه ای مــــردونه متــنفــرم .......!!! ![]()