تبليغاتX
کفشدوزک بدون کفش
تنها خوبیست که می ماند !
 

¤ به مدت ۱هفته یهوووووویی تلفن خونه قطع شدُ ما موندیمُ این کامپیوتر‌‌‌ خاموش !!!

¤ رفتم آشپزخونه آب بخورم ... دیدم مامانم داره بی صدا گریه میکنه .... ( حال مامانش خوب نیست )دیدن اشک مامانم کافی بود که بالشم خیسه خیس بشه٬ بعدش پاشدم یه کتاب گرفتم دستم که بخونم ... از همون اولش کشت منُ از بس گریه دار بود ... بعد از اون رفتم مجلس ختم مامان دوستم ٬ اونجا هم دیدن قیافه ی دوستم کافی بود به اندازه ی یه لگن گریه کنم...بعد از مسجد رفتم سینما ( فیلم قرنطینه ) ٬ تو سینما هم کشتم خودمُ ... نگاه غمگین و عاشق عطاران دلم رو میلرزوند..زرتی که چراغا روشن شد مردم با دهن باز داشتن منُ نگا میکردن ....دماغ و چشام شده بود قده ک.ونه فیل  خُ شی کار کنم فیلمش با احساسات لطیف من بازی کرد ؟؟  بعد هم که اومدم خونه بقیه کتاب رو خوندم .... نیاز به توضیح نداره .... !!! مثه همیشه این اشکه که دمه مشکه !!!

¤ تو کلاس نشستیم ... استاد یکی از دخترا رو دعوا میکنه ... دختــره با صد من عشوه خرکی میگه:استـــــاد .. دیگه دوست ندارمممممممم  !!!  ... واقعا جرا بعضی دخترا اینقد لوس و چیپن ؟؟

¤ امروز در نقش مامانه خونه بودم !!! به نظرم خونه داری از هر کار دیگه ای سخت تره !!!

¤ میدونی آخر شب وقتی خیلی خسته ای چی میچسبه ؟؟؟؟یکی از پشت تلفن که خیلی دوسش داری  وقتی داره خداحافظی میکنه

 بگه : کفشدوزک ؟؟؟؟؟

 تو بگی : جانم ؟؟؟

 بعد اون بگه : تو بی نظـــــــــیری !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 1 AM  توسط نانویسنده  | 

 

+ یه رستوران تازه تو کوچه مون باز شده
از اتاق اومدم بیرون ،دیدم بابا داره پیتزایی که امروز از همون رستورانه گرفته رو میخوره
میپرسم : چطوریاست ؟؟؟ خوبه ؟؟؟
میگه : برای اینکه از گشنگی نمیری خوبه !ولی بیشتر از این نمیشه ازش انتظار داشت!!!


+ تولد خاله ام بود. 20 سالی هست که ایران نیستن
به پسر خاله م میگم  واسه مامانت کادو  چی  گرفتی؟؟
میگه عینک خورشــیدی" اسپیریت"!!!
منظورش همون عینک آفتابیه خودمونه

+ معمولا هر کنسرتی که اینجا برگزار میشه من میرم
دیروز علی لهراسبی اینجا بود ( اونی که مـــدعی بودددددد عاااااشقتههههه) آقا جون من هر کاری کردم یه پایه پیدا نکردم
همه میگفتن آخه همین یه آهنگش رو شنیدیم...دیگه چی میخواد بخونه؟؟
خلاصه اینکه  امام رضا نطلبید که بریم کنسرت
داداشم میگه : آخر سر تو رو باید بدیم به کسی که مسئول برگزاری این کنسرتاست

+مامانم داره با پسر خاله م حرف میزنه
مامان میپرسه پاشا کجاست؟؟؟
میگه رفته هوکی
مامان میگه : دوست دخترشه ؟؟
میگه: نه خالهههههه... هوکی ... هوکی
منظورش بازیه هاکی بوده. بچه م با لهجه صحبت میکنه

+ تو ماشین نشسته ام... شیشه ی ماشین پایینه ... یکی از این پسرای قرآن فروش میاد...
میگه : خالههههه... دعا میخری؟؟؟
میگم : نه عزیزم... لازم ندارم ... به اندازه ی کافی دارم.در کیفم رو باز میکنم بهش نشون میدم که تعداد دعاهام از پولام بیشتره !!!   نگاهش به نگاه عکس پسری که تو کیف پولمه میفته !
میگه : ایشالله بهش برسی و باهاش خوشبخت بشی
دعاش اینقد از ته دل بود که دلم نیومد، یه دعای دیگه به دعاهام اضافه نشه
نه من پول خرد داشتم نه اون ... گفتم بقیه ش باشه واسه خودت
گفت: راضی هستی خاله؟؟
گفتم : راضیه راضی
اون رفتُ من نگام به عکس توی کیفـم خیره موند....
مـن میدونم که این عکس ، عکسه داداشمه...ولی اون که نمیدونست !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 11 PM  توسط نانویسنده  | 

 

بعد از كلاس داشتم ميومدم خونه ... ديدنِ ماشين "گشت ارشاد" كافي بود اعصاب منُ بهم بريزه.
دوباره شروع كردن ...دوباره آزارشون گرفت...دوباره واسه يه قدم زدن هم بايد تن و بدنمون بلرزه
دوباره ........

چه كاري بايد بكنم تا از اين بي حوصلگي در بيام؟؟؟؟
يكي براي من تفـــريح رو معني كنه........
چقدر درس؟؟؟ چقدر فيلــم و كتاب ؟؟؟

تا حالا كسي كفشدوزك بي حوصله ديده؟؟ نه ؟؟ حالا ببينيــن!

-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --

پ.ن : يــارو يـه شــماره تلــفن از رو زمين پيـــدا ميــكنه
به اون شـماره زنگ میزنه......
ميـگه: ببخشيــد، من شـماره ي شمارو پيدا كردم..‌آدرس بـديـن ، بيـارم خدمتـتون !!

-------

هــه‌!!! جون كفشـدوزك بخــند !!! پَــكَـر نــبـاش !!! ميگــذره!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 1 PM  توسط نانویسنده  | 

 

از شب قبل ، موبايل رو روي ساعت 8 تنظيم ميكنم.

يه ربعه منتظرم آلارم موبايلم صدا بخوره تا از جام پاشم....

گوشيم رو نگاه ميكنم ... مثه هميشه چند تا اس ام اس و ميس كال دارم ... از بس غرق خواب بودم متوجه هيچ كدومشون نشدم...

ميخونمشون... لبخند ميزنم.... خب ... 5دقيقه مونده.... تو اين 5مين فقط از اون چـُرتاي معــركه ميچسبه...

از اونايي كه وقتي بچه بوديم،ميخواستيم بريم مدرسه،مامانمون صدا ميكردُ ،ميگفتيم :بذارين يه كوچولو بخوابيم فقط يه كوچولو...از همونا....

عروسك مچاله شده ي دوست داشتيمو از بغلم در ميارم.. آلارم رو آف ميكنم....

پا ميشم ....تو آينه خودمُ نگاه ميكنم.... نصف ابروي پاك شدم رو ميكشم.... يه عرض ادبي به دستشويي ميكنمُ برميگردم.......

مانتوم رو ميپوشم...موهامُ ميدم بالا...به جاي مقنعه، يه شال ميشكي ميذارم.......

ميرم تو آشپزخونه...مامان روي يخچال يه كاغذ زده،نوشته: صبحونه يادت نره.!

من هم چاي رو ميكشم بالا.... يكي از كاراي سخت تو زندگيم صبحانه خوردنه....مخصوصا اون لقمه ي اولش....

برميگردم به اتاقم..... كوله ام رو بر ميدارم...ميرم كتابخونه.... بهترين جا واسه درس خوندن...... لبخند ميزنم .... جاي دنج من خاليه.... سريع وسايلم رو ميذارم و شروع ميكنم به درس خوندن....اول حقوق اداري .... بعد از اون 50 تا لغت زبان ... بعدترش حقوق مدني ...اگه وقت اضافه بياد

سرطان رشته مون رو ميخونم ... اصول فقه !!!

ساعت 1... بايد برگردم خونه.... آخه ساعت 2 دانشگاه دارم....

ميام خونه...يه 5مين با نفسي حرف زدم....بعدش ميرم جلوي آينه...تنها تغييري كه ايجاد ميشه تعويض شال با مقنعه ست .....

البته يه آرايش شوشولو هم كه بقيه فك نكنن جـن ديدن !!!

كامپيوتر رو روشن ميكنم .... يه آهنگ شاد رقصي ميذارم كه خستگيم رو تخليه كنم..... نهار رو سرپايي ميخورم........

ميرم دانشگاه.......تا 4 كلاس دارم .......

ساعت 6 يه كلاس ديگه دارم ....دو ساعت وسط بيكارم ....مثه هميشه بهترين جا سينماست.....

فيلم جديدي اكران نيست .... تنها فيلمي كه از دستم در رفته، زن دوم بود....همه با معشوقه هاشون نشسته بودن....تنها كسي كه جفت نداشت من بودم .....هي اون آقاهه ، چراغ قوه مينداختُ فضاي رمانيك بيچاره ها رو خراب ميكرد... يا هي تذكر ميداد كه آقا دستت رو از پشت خانوم بردار....

خلاصه ما تو سينما به جاي يه فيلم،چندتا ديدم....

ساعت 6 همنوازي دارم ....تا ساعت 8 يكسره ساز ميزنيم .... آخراشُ خودمم نفهميدم چي زدم........وقتي استاد گفت خسته نباشين،سريع خداپچي ميكنم...

ساعت 8 كلاس زبان دارم....خداروشكر هر دو تو يه مسيرن..........حال فارسي حرف زدن ندارم...چه برسه كه بايد 1ساعتُ نيم انگليش فك بزنم....

آخر كلاس استاد ميگه : كفشدوزك؟؟ چرا اينقد خسته اي؟؟؟؟؟ ...... اي خدااا .... انتظار داره مثه هميشه كلاسُ رو سرم بريزم.... نميدونه از صبح دارم دور خودم ميچرخم..... كلاس تموم ميشه... ميپرم تو ماشين ....

10 ميرسم خونه.... نميدونم چطوري شام ميخورم...ميپرم تو رختخواب...با نفسي چند مين صحبت ميكنم...موبايل ُ رو ساعت 8 تنظيم ميكنم....عروسكم رو بغل ميكنم...چشايي كه تا الان به زور باز بودنُ ميبندم....صداي مامان مياد..ميگه:

كفشدوزكككككككككك....هنوز ساعت ده و نيمه .....امروز اصلا ميوه نخوردي... برات آب پرتغا............... ولي من مثه قطاري كه داره دور ميشه آخر حرفاش رو نميشنوم و به عميق ترين خوابي كه ممكنه فرو ميرم......

------------------------------------------

پ.ن: اوووووووففففففف....شقده نوشتم...دستم درديد .... پدر چشاتون در اومد... شرمنده....!!!

ببخشيد اگه يه روزم يكمي طولاني بود ....

اينم يه بازيه جديد واسه پايه هاش.....

گيلاس تنبلم....منظُ جونم .... زيگ زاگ بدون كامنتينگم.. نگين مهربونم ... صدف عزيزم ....چشم الماسي من .... ساراهاي عجيجم.....شادي گلم... ويولت ژيگرم...خانومي روياي زندگي گل ....گلي جونم .....مامان سايه م....آرمیتای شیطون... مونی غایب.... و .. و... و ... و تمام دوستای خوچکلم ....

فهلا خداپــــــــــــــــچ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 8 PM  توسط نانویسنده  | 

 

تو خيـابون بودم... مثه هميشـه تو رويا سر ميكردم كه يهـــو با يه تنـه به خودم اومدم.
يه فروشنده ي بوتيــك ،كلـه ي يه پسـر جوون رو گرفته بود ميكوبـيد به درخــت، داد ميزد‌:‌آي مردم ...دزد گرفتم
دزد گرفـتم....

خيلي پكــر شدم اين صحنه رو ديـدم... حالا هي 1 ساعت همه دارن بهم ميگن : بي خيال..دزد بود ديگه...حقشه...
حتما معتاد بود.....اگه يه گروه باشن اينقد ميزننش تا دوستاش رو لو بده ( دارين دلداري رو؟) هيييييي
 ....

ولي غرورش خرد شد .... جلوي اون همه آدم .....
خيلي جــوون بود ... خيلــي....


پ.ن1: شايد خودش الان ككش هم نگزه ... من خيلي حساسم ...باور كن...من حتي واسه فيلم كلاه قرمزي هم گريه كردم...

پ.ن2: من خوبــم ... مرسي از لطفتون ... خيلي بي معرفت شدم...ميدونم ....بذارين به حساب مشغله  فکـری ... ذهني ...كاري..... درسي.........

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 2 PM  توسط نانویسنده  |