تبليغاتX
کفشدوزک بدون کفش
تنها خوبیست که می ماند !

¤ بابابزرگم زد زد به موبایل پسر عمه ام * ... دید یه دختره گوشی رو برداشت....
بابابزرگم گفت: ببخشید...من با آقای میم کار داشتم ... فک کنم اشتباه گرفتم !!!
دختره خیلی پر روو پر روو میگه : نــه ... میدونین ؟؟ سیم کارته میم تو منه ... سیم کارته من تو موبایله میم  ِ !!
بابابزرگم وقتی قطع میکنه پقی میزنه زیر  ِ خنده... میگه: شنیده بودیم قدیما میگفتن قلبامون تو هم دیگست ولی سیم کارت رو نــه والله!!!

پ.ن : فک کنین میم ۱۹-۲۰ سالشه...دختره ۱۶-۱۷ سالشه  !!!

 

¤  یکی از دوستانمون از دانمارک اومده بودن ... که این خانم٬ دو تا پسر بچه ی شیطون و دوست داشتنی هم داشت ... !!!  ..... هر چند دقیقه یه بار ازم می پرسیدن : کفشدوزک خانم ؟؟ شما بوی فرند دارین ؟؟؟ ... کفشدوزک خانم شما هنوز عروسی نکردین ؟؟؟ ....... کفشدوزک خانم با کی اینقد با موبایلتون صحبت میکنین !!! .... بالاخره منم که دیگه میخواستم بپیچونمشون گفتم بیاین ورق بازی کنیم.... و بین بازی ها حُکم رو انتخاب کردیم ... !!! هر وقت من حاکم میشدم ُ از شانس من تو دستم پر از پیک میشد ... تا میگفتم حکم پیک !!! دو تا داداشا قرمز میشدن ُ ریز ریز میخندیدن .... بالاخره آخره بازی گفتن:میدونین چیه کفشدوزک خانم ؟؟؟ پیک به دانمارکی معنی بدی میده.... میشه اونجای پسرا!!! ............... بماند که من تو بازی چند دست حاکم شدم ُ چقد پیک پیک کرده بودم

 

¤ رفتیــم سینما ... !!! فیلم حس پنهان !!! بـد نبود ... !!! ولی در راه خدا یکم این فیلم خرج برنداشته بود...  هیچ جا از جلوه های ویژه استفاده نشده بود.... مثلا اگه یه جا ٬ صحنه ی تصادف بود...یهو فیلم قطع میشدُ و بقیه ش تو بیمارستان بود ...یعنی اصلا نمیدیدی ماشین به چی خورد......به کی خورد.............................فضای فیلم هم خیلی غمناک بود ...... !!!

 


¤ داشتم با گُل پسر تلفنی صحبت میکردم .......
از اون ور داداشـش میگه : به کفشدوزک هم روز مـَرد رو تبریک بگو !!!
من :....
بعد گفت :خُ تو که تا الان تونستی گُل پسر رو  تحمل کنی واسه خودت یه پا مـَردی دیگه...

 

¤ خداپـــچ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 1 PM  توسط نانویسنده  | 

 

¤ دریا شده مثه سالن مُد .... چه موهای میزان پيلي شده كه تو عروسيش ما اينجوريشو نميبينيم...
فچ كنين... زنــه٬ پشت و چتري ِ موهاش رو پوستيژ ميذاره مياد دريا ....!!!
 موها بلا استثناء٬ همه سشوار و دستگاه كشيده ... خوشكل ... خوشتيپ...
با يه سيگار و فندك تو دستشون !!! يعني واقعني سيگار توي اون هواي گرم و آفتاب ۹۰ درجه ي وحشتناك  ، ميچسبه بهشون ؟؟.....
ملت خداييش خيلي سر خوشن...!

 

¤ تو دریا من صورتم رو ضد آفتاب زدم که همه جام به غیر از صورتم بسوزه ... چون صورتم لاغره٬احساس میکنم وقتی تیره میشه ٬دیگه خیلی ظریف جلوه میکنه.
خیلی خوشکل وقتی از دریا اومدیم بیرون... هر کی منو میدید میگفت : وایییییی... کفشدوزک .. صورتت چقد برنزه شده! 

 

¤ فامیلمون یه سگ داره ... که قصد فروشش رو داشت .... بیچاره٬ سگ بدبخت رو از این مغازه به اون مغازه میبرد که بفروشتش....
 هر کی میدیدش میگفت : آقا٬ این سگ چرا اینقد زشته ... ؟؟
نشون به اون نشون که این سگ زشت هنوز روو دستش باد کرده ...
بالاخره اگه قصد خرید یه سگ ِ میمون رو دارین من در خدمتم ...

¤ خداپچ !

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 5 PM  توسط نانویسنده  | 


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
 بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی... 


 دوست و دوستدارت: خدا

گرداوری : عمانوئیل پورمند
برگرفته از وبسایت فارسی سی آر سی
 
و مرسی از استـرعزیـزم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 5 PM  توسط نانویسنده  | 

لبخنــد تلــخ !!    رو تخت دراز كشيدم .... يه كاغذ بهم چشمك ميزنه...

خم ميشم... برش ميدارم.....

اونقد بي حوصله ام كه حتي ٬حس ِ گشتن واسه يه مداد‍‍ِ تراشيده شده رو هم ندارم......

كشوي ميز آرايشم رو باز ميكنم ...!! ‌يه مداد چشم بر ميدارم !!!

چند دقيقه بعد٬ رو كاغذم اين دخترك  ظاهر ميشه ....‌!!! 

ميگم ...؟؟ درسته كه ٬ هر  نقّاشي اي ، الهام گرفته از حس و حاله‌ ِ نقّاششه ؟؟؟؟

پس واسه همينه كه ،لبخند‍‍‌‌‌‌‌ ِ اين بيچاره اينقد تلخ شده ..... !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 8 PM  توسط نانویسنده  | 

 

http://yashi77.hub.io/Jouan%20Band%20-%20Jouan/02%20Dokhtare%20Bahar.zip

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 0 AM  توسط نانویسنده  | 


¤ مامانم عادت داره وقتي از دستشويي مياد كل اونجا + دمپايي رو ميشوره...
داداشم از دستشويي مياد ميگه :
مامااااااااااانننننننن باز دمپايي رو خيس كردي؟؟
مامان ميگه : اههه... با آب داغ ميشورم كه ميكروب كُشي كرده باشم 
داداشم ميگه: ميخواي قبل در دستشويي مثه استخرها يه آب كُلُر بذار ٬ ما پاهامون رو كنيم توش ضدعفوني بشيم


¤ دوستم رو بعد از  مدت ها ديدم ...
بهش ميگم شماره ت که عوض شده؟؟؟   پس شماره ي جديدت رو بده !!!
ميگه...خُ وايسا برات ميس كال بندازم . شماره م بيفته..آخه حفظ نيستم !!!
ميگم : آخه عزيز دلممم.... خيلي زشته آدم شماره خودش رو حفظ نباشه
ميگه: خُ ..من كه به خودم زنگ نميزنم تا شماره ش تو حافظه م بمونه
من:

 

¤رفته بودم خونه ي مادر بزرگم...برام آش ترش دُرُس كرده بود...
يهو پرستارش منُ ميبينه بهم ميگه:
کفشدورک جون٬اتفاقا منم عاشششششق آش ترشم...بيا با هم بريم تو يه خونـه زندگی کنیم
من: استغفرا... جلوي اين همه آدم منُ به چه كارايي دعوت ميكنه



¤ چند وقت بود این دکمه های تلفن خیلی سفت شده بود...
طوري كه٬ اگه ميخواستي يه شماره بگيري دچار سرطان انگشت ميشدي
داداشم تلفن رو باز کرد که درست کنه.گفت: کفشدوزک؟؟ الکل داری؟؟
 گفتم نه !!! گفت :پس یه عطری که نمیخوای رو بده من تا اینو تمیز کنم...
منم یکی از عطرامو که بوش خیلی دلم رو زده بودُ بوی مربای البالو میدادُ از بوش سردرد میشدم رو دادم!!! ...
نشون به نشون که هر وقت تلفن به دست میشم باید بوش رو تحمل کنم


¤اينجا يه سيرك برگزار شده بود.كه متاسفانه يه بچه خرس از سیرک دزديده ميشه !
چند وقت بعد دزده پيدا ميشه ...
ازش ميپرسن چرا بچه خرس رو دزديدي‌؟؟
ميگه‌: آخه برادر زاده م چند وقت پيش گفته بود براش شاسخين بخرم..
اين خرس رو كه ديد گفت عمو...اين هم خوبه... شبيه شاسخينه...
منم دلم نيومد دل بچه رو بشكونم...

ای خـدااا ... مَــردم خُـل شدن 

¤ خداپــچ !!!Hello

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 10 PM  توسط نانویسنده  | 

خـود خوشـكـلم ...

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 3 PM  توسط نانویسنده  | 

اي دوسـت بـيا تـا غـم فـردا نـخوريـم !!!

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 7 PM  توسط نانویسنده  |