¤ داداشم میگه : کفشدوزک ؟؟ اینجا وبلاگستانه یا تره بار ؟؟ .. انواع اقسام میوه ها هستن !!!
گیلاس خانمی.آلبالوخانم. هندونه خانم .هلو خانم. خانم توت.شلیل بانو .توت فرنگی.شاتوت.شنبلیله.گشنیزخان و ....
تو هم اسم وبلاگت رو عوض کن بذار "خــیار بانـو " !!! خیلی بهت میاد....![]()
¤ دارم میرم سه سمت آشپزخونه........
مامان بلند میگه : کفشدووووزک .. کفشدوزککککک...کفشدوززکککک... کفشدوزکککککک
من: بلههههه؟؟ بلههههههه؟؟ بلللهههه؟؟
مامان : کفشدوزکککککککک؟؟؟؟؟
من: بلههههه؟؟؟
مامان: پابرهنه نرو تو آشپزخونه... ش ی ش ِ ه .....
من: آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ !!
(آفرین درست حدس زدی...
یه شیشه ی فسقلی ۱٬سانت کف پامو جررررر داد !!! حق ِ دختر حرف گوش نکن همینه دیگه)
¤ کی بود میگفت من دیگه سینما نمیرم ؟؟ ... 
نه نه .. به من بگو کی گفته بود گوشش رو بپیچونم ؟؟......
خُ رفتم فیلم " همیشـه پای یک زن در میان است " !!!
... نه نه ... آخر فیلم رو بگم حالتون گرفته شه ؟؟.... بذار بگم ديگهههه....
در کُل بد نبود ... !!! ولی از آقای تبریزی خیلی خیلی بیشتر انتظار میرفت !!! 
¤ هر چیزی تازه ش خوبه ... ولی دوست کهنه ش !!! امروز بعد از چندین ماه با دوستای قدیمیم قرار داشتم.... وقتی باهمیم اون چند ساعت خیلی لذت بخش میشه.... !!! هیچ چیزی نمیتونه روزمون رو به گند بکشه... و کوچکترین چیزی میتونه ما رو بخندونه .... !!! هیچ عوض نشدیم ... !!! هیچ !!!
¤ با یکی از دوستام داشتم توو یکی از خیابونا قدم میزدم ...
دیدم یه جا شلوغه... مردم دور ِ دست فروشی که صندل زنونه میفروخت جمع شده بودن...
ولی بین اون همه آدم ،نگام به چشمای یه مرد ِ سی و چند ساله ای افتاد...
نگاش کردم.... یعنی از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم ....
به چشمای عاشقش ... به دستای کار کرده ش ... به لباسی که هزاران بار پوشیده بودش ... به دوچرخه ی کهنه و قدیمیش ...به کفش های پاره ش....به پيشوني اي كه غرق ِ عرق بود....
و به لبخندی که رو لباش بود !!!
کنار خیابون ایستاده بود..... صندل ها رو تو دستشون گرفته بود و نگاشون میکرد ...
دلش میخواست واسه زنش بخره ....
ولی واسش ۴۰۰۰ هزار تومن هم ۴۰۰۰ هزار تومن بود....
دست کرد تو جیبش ....فقط دو سه تا پونصدی !!! هر چقد هم اگه میخواست تخفیف بگیره باز پولش کم بود ....
صندل ها رو مثه بچه ای که آدم از بغل کردنش سیر نمیشه زمین گذاشت ...
روی دوچرخه ش نشست و رفت .... سرش رو برگردوند صندل ها رو نگاه کرد...
ولی ایندفعه دیگه لبخند رو لباش نبود .... !!!
کاش زنـش میفهمید امروز یه ساعتی ... یه جایی ... شوهرش عاشقانه به یادش بود .... !!!